وترا مال | فروشگاه آنلاین مواد غذایی و خوراکی ته‌لنجی اصل
کالاهای وارداتی وترا مال تنقلات خواهر کوچولویی برای دارا
تاریخ انتشار : 14-01-1405
تعداد بازدید مقاله : 9

دارا همان پسربچه‌ای که شمال کشور و کنار دریا زندگی می‌کرد و خیال پرواز در آسمان‌ها را داشت، حالا صاحب خواهری شده که نامش را دریا گذاشته‌اند. اما این کوچولوی دوست‌داشتنی مثل همه بچه‌هایکوچولو در کنار جذابیت و شیرینی، دردسرهایی هم دارد که البته بدون راه‌حل نیست. پس با هم داستان جدید ماجراهای دارا را می‌خوانیم.

پیدا کردن دارو برای دریا 

از وقتی دریا به دنیا آمده بود، خانهٔ دارا کمی فرق کرده بود. قبلاً هر وقت دلش می‌خواست می‌دوید، می‌خندید یا حتی با ماشین‌های اسباب‌بازی‌اش مسابقه می‌داد. اما حالا بیشتر وقت‌ها مامان آرام می‌گفت:

«دارا جان… یواش‌تر! دریا خوابیده.»

دارا اولش خیلی خوشحال بود که خواهر کوچولو دارد. اما کم‌کم فهمید داشتن یک نوزاد در خانه یعنی گاهی باید آهسته راه رفت، آرام حرف زد و با صدای کمتری تلویزیون تماشا کرد! تازه نصف وقت مادر هم صرف مراقبت از او شده بود. 

دریا کوچولو خیلی ناز و دوست داشتنی بود، اما یک مشکل داشت. هر وقت شیر می‌خورد، کمی بعد بخشی از آن را بالا می‌آورد. مامان او را روی شانه می‌گذاشت، آرام به پشتش می‌زد و می‌گفت:

«آروغ بزن کوچولوی مامان.»

یک روز دارا گفت:

«مامان، دریا چرا شیرش رو پس می‌ده؟»

مامان لبخند زد و گفت:

«بعضی نوزادها معده‌شان هنوز قوی نشده. اسمش رفلاکسه. کم‌کم بهتر می‌شه.»

برای اینکه خیالشـان راحت شود، دریا را پیش دکتر بردند. همان دکتری که دارا اسمش را گذاشته بود دکتر برفی. چون ریش سفید و پرپشتی داشت؛ درست مثل برف‌های زمستان. وقتی دارا کوچک بود، برای معاینه دوره‌ای او را پیش دکتر برفی می‌بردند و با هم حسابی جور شده بودند. و همین دوستی نزدیک آن‌ها بود که دارا هنگام بیماری راحت آمپول و سرم می‌زد و یا می‌گذاشت سالی یک بار در آزمایشگاه درمانگاه از او آزمایش خون بگیرند. 

وقتی وارد مطب شدند، دکتر برفی با خنده گفت:

«به‌به دارا جان! مراقب سلامتی‌ات هستی؟»

دارا لبخندی زد و گفت:

«بله آقای دکتر! این دفعه به‌خاطر خواهرم اومدیم.»

دکتر بعد از معاینهٔ دریا گفت:

«چیز مهمی نیست. فقط چون نوزاد شیر مادر می‌خورد، مامان باید کمی مراقب غذاهایی که می‌خورد، باشد و اگر لازم شد این داروها را هم بدهید.»

پدر و دارا برای گرفتن دارو به داروخانه رفتند. یکی از داروها کمیاب بود و چند داروخانه را گشتند تا بالاخره پیدایش کردند.

وقتی دارا جعبهٔ دارو را دید، ناگهان گفت:

«بابا! من اینو قبلاً دیدم!»

پدر با تعجب پرسید:

«کجا؟»

دارا خندید و گفت:

«تو همون فروشگاه اینترنتی که ازش خرید می‌کنیم. مامان یک بار مولتی‌ویتامین هم از اونجا سفارش داده بود.»

پدر گفت:

«پس دفعهٔ بعد از همون‌جا سفارش می‌دیم.»

دارا کمی فکر کرد و با شیطنت گفت:

«می‌شه چند تا شکلات هم سفارش بدیم؟»

پدر خندید:

«می‌شه… اما به شرطی که باهاش مسواک و خمیر دندون هم بخریم!»

 

شب وقتی به خانه برگشتند، مامان دریا را آرام در تخت گذاشت. خانه دوباره ساکت شد.
دارا آهسته به تخت نزدیک شد. لحظه‌ای به صورت کوچولوی دریا نگاه کرد. بعد آرام پتو را تا زیر چانه‌اش بالا کشید و خیلی آهسته گفت:
«زود خوب شو کوچولو.»
چند دقیقه بعد، دارا هم از خستگی رو تختش خوابش برد؛
شاید هم در خواب می‌دید که دریا بزرگ شده و با هم در اتاقشان بااسباب‌بازی‌های رنگارنگ بازی می‌کنند.
 
برچسب ها:

نظرات کاربران

دیدگاه های ارسالی شما

در حال حاضر نظری ثبت نشده است!

ارسال دیدگاه