وترا مال | فروشگاه آنلاین مواد غذایی و خوراکی ته‌لنجی اصل

ماجراهای مریم و اردک

تاریخ انتشار : 08-10-1404
تعداد بازدید مقاله : 16

 در روزگاری نه چندان دور، دختری به نام مریم به همراه خانواده‌اش در یک شهر کوهستانی زندگی می‌کرد. او فرزند کوچک خانواده بود و هربار که خواهر و برادرهایش به مدرسه می‌رفتند، در خانه تنها می‌ماند و هم‌بازی نداشت. پدر سر کار بود و مادر بیشتر مشغول کارهای خانه؛ پختن غذا، شستن لباس‌ها و ظرف‌ها و جارو کردن اتاق‌ها؛ تا اینکه یک روز پدر با یک پاکت گاغذی به خانه آمد و ...

ماجراهای مریم و اردک

 در روزگاری نه چندان دور، دختری به نام مریم به همراه خانواده‌اش در یک شهر کوهستانی زندگی می‌کرد. او فرزند کوچک خانواده بود و هربار که خواهر و برادرهایش به مدرسه می‌رفتند، در خانه تنها می‌ماند و هم‌بازی نداشت. پدر سر کار بود و مادر بیشتر مشغول کارهای خانه؛ پختن غذا، شستن لباس‌ها و ظرف‌ها و جارو کردن اتاق‌ها.

این بود که وقتی مدرسه‌ها باز شد، مریم غصه‌اش گرفت. با حسرت به خواهر و برادرهایش نگاه می‌کرد که وسایلشان را آماده می‌کردند تا از فردا به مدرسه بروند. می‌دانست که در مدرسه علاوه بر خواندن درس و نوشتن مشق، می‌توانند زنگ‌های تفریح، با دوستانشان بازی ‌کنند. حتی توی دلش ترسیده بود که نکند خواهرش وقتی به خانه می‌آید خسته باشد و دیگر با او بازی نکند. اصلا نکند وقتی دوست جدید پیدا کرد، دیگر حوصله بازی با او را نداشته باشد. برادرهایش هم همین‌طور؛ نکند دیگر با او بازی نکنند؟

توی همین فکرها بود که پدر از راه رسید. یک پاکت در دست داشت. بچه‌ها همه چیز را رها کردند و به سمت پدر دویدند. چون فکر کردند پدر برایشان کیک و کلوچه خریده است. اما آنچه در پاکت بود، خوردنی نبود. بلکه یک موجود زردرنگ با پرهای نرم، پنجه‌های پهن و یک نوک نسبتا دراز بود. بله او یک جوجه اردک بود.

بچه‌ها با خوشحالی می‌خواستند او را بغل کنند. اما پدر گفت: «بچه‌ها صبر کنید. این موجود کوچولو تازه به خانه ما اومده و کمی غریبگی می‌کنه. صبر کنید به فضای خونه عادت کنه.»

 

مریم گفت: «من براش آب و غذا میارم»

غذای اردک‌ها چیست؟

مینا گفت: «تو اصلا می‌دونی اردک‌ها چی می‌خورن؟»

مریم گفت: «توی کتابی که مامان برای تولدم خریده، غذای حیوانات رو نوشته. اردک دونه گندم و جو می‌خوره. براش جو دو سر پرک کواکر که از فروشگاه وترامال گرفتیم، میارم تا وقتی که براش غذای مخصوص بگیریم.»

پسرها گفتند: «پس ما هم می‌ریم مغازه، براش یه کارتن خالی میاریم تا لونه درست کنیم. آخه ممکنه سردش بشه.»

پدر خوشحال شد که بچه‌ها اینقدر به اردک کوچولو علاقه‌مند شده‌اند و می‌توانند مواظبش باشند.

بعد رو به مریم کرد و گفت: «اسمش رو تو انتخاب کن. این اردک رو واسه تو گرفتم که وقتی خواهر و برادرهات می‌رن مدرسه، باهاش بازی کنی.»

مریم اسم اردکش را چه می‌گذارد؟

مریم کمی فکر کرد و گفت: «اسمش رو می‌ذارم اردک. چون اون تنها اردکیه که من تا حالا داشتم.»

همه خندیدند و ماجراهای مریم و اردک از اینجا آغاز شد.

این قصه ادامه دارد...

نظرات کاربران

دیدگاه های ارسالی شما

در حال حاضر نظری ثبت نشده است!

ارسال دیدگاه